نمیدانستم چرا گریههای مادرم قطع نمیشد. در ظاهر که همه چیز عادی به نظر میرسید. مردم میآمدند و میرفتند. پرندگان بر بوم خانهها مینشستند و سایهها از خورشید میگریختند. چیزی تغییر نکرده بود پس چرا گریههای مادر قطع نمیشد؟همه چیز از همانجا شروع شد. مرگی که نمیدانستم تولدی دوباره است یا حسرتی ابدی. پس از آن بود که او را دیدم. آن وجود صیقل خورده که مثل دریایی عمیق و آرام بود. آن سرگردان بینام که همراه من قدم در مسیری گذاشت که مرزهای مرگ را درنوردید. وقتی داشتم به این زندگی تازه عادت میکردم او هم مرا ترک کرد.حال من بودم و حسرتی که باید به دوش میکشیدم. حسرت چیزی که دیگر پیدا نمیکردم. من همه چیز را از دست داده بودم. دیگر جز رفتن به سوی اشکها و لبخندها راهی نداشتم. آنجا بود که برای اولین بار ماهیت خودم را فهمیدم. من باقی مانده حسرت روزهایی بودم که دیگر نمیتوانستم بگذرانم.سرزمینهای بیشماری را زیر پا گذاشتم. جایی نبود که نرفته باشم، یا لااقل اینطور فکر میکردم. در آخر تصمیم گرفتم به خانه برگردم، به نقطه آغاز همه چیز. خانه، جایی که میدانستم هرگز مرا پس نمیزند. میخواستم بار دیگر لبخند مادرم را ببینم، بار دیگر آن جو صمیمانه را احساس کنم. میخواستم پدرم را ببینم. از صمیم قلب میخواستم همه چیز همانطور باشد که به یاد میآورم. اما خوب میدانستم که دیگر هیچ چیز مثل سابق نخواهد شد. نه من، نه پدر و نه مادرم هرگز مثل سابق نمیشدیم. نمیتوانستم صدایشان کنم، در آغوش بگیرمشان و فریاد بزنم که من..... تا ابد دوستتان خواهم داشت.چه تصویر غمناکی بود. دو انسان شکسته که در سکوت غذا میخوردند و نگاهشان به عکس فرزندی است که در تابوت خوابیده، اما روحش روی صندلی خالی نشسته و از تماشای وال
برچسب:
نویسنده: کاوه کریمیپور
تاريخ: جمعه
25 آذر
1401 ساعت: 12:13